شب را دوست دارم بخاطر تاريکی....
تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی...
تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن ...
فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو...
تو را دوست دارم بخاطر چشمانت...
چشمانت را دوست دارم
بخاطر قطرات اشکی که ميدانم بر سر مزارم خواهی ريخت

دوستت دارم
عاشقتم
هرکسی عاشق نشد دیوانه نیست
هرکه دیوانه نشد پروانه نیست
در پی عــــشق تو دل دیوانه شد
شمع گشتی ودلـــم پروانه شد
ازلهیب عشـــــــق تو افروختم
عــــشق را به سادگی نفروختم
ناگهان در بی کسی ها گم شدم
رفتی وافســـانه ی مردم شدم
تا به کی چشم انتظاری سوختم
بس که چشمم را به راهت دوختم
تا به کی دیدار چشمت در خیــــال
زندگــــی با آروزهای محــــــال
وقتی که به دنیا اومدم رو دستم نوشته شده بود
تنها برای ...
وقتی که بزرگ شدم همیشه دنبال ادامۀ جمله بودم
از هر کسی پرسیدم میگفتن یه نیمۀ گمشدست
باید به دنبال تو باشم
من هم به این امید که جملۀ من به تنها برای تو
خطم میشه رفتم به دنبال نیمۀ گمشدم
آره !
پیدا کردم و رو دستم نوشتم تو ولی این تو
بعد یه مدت کوتاه پاک شد بعد فهمیدم او
تو نبود که جمله رو تموم میکرد بلکه؛
تنها برای همیشه